محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5169
تاريخ الطبرى ( فارسي )
همراه ببرد ، اميدوارم وقتى باز مىگردد چيزى كه از آن بيم دارى از ميان برود ان شاء الله . » گويد : ام الفضل دختر ربيع به جايى بود كه گفتگوى آهسته آنها را مىشنيد و گفت : « به خدا به تو اندرز گفت . » ربيع گفت : « خوش دارم با تو وصيت كنم كه نمىدانم چه خواهد شد . » گفت : « من به تنهايى چيزى را عهده نمىكنم و در آنچه بايد كوتاهى نمىكنم و در اين مورد و در كارها چنان مىكنم كه تو خواهى ، پسر خويش فضل و اين زن را در اين مورد شريك من كن كه زنى لايق است و در خور اين كار . » ربيع چنان كرد و با آنها وصيت كرد . فضل بن سليمان گويد : وقتى سپاهيان در بغداد بر ربيع بشوريدند و كسانى را كه در زندان وى بودند در آوردند و درهاى خانه هاى وى را كه در ميدان بود بسوختند ، عباس بن محمد و عبد الملك بن صالح و محرز بن ابراهيم حضور يافتند ، عباس چنان رأى داشت كه مقررىهايشان را بدهند تا خرسند شوند و خوشدل شوند و پراكنده شوند ، كه بداد اما خرسند نشدند و به تعهدى كه در اين باب شده بود اعتماد نكردند . عاقبت محرز بن ابراهيم آن را تعهد كرد كه به تعهد وى قانع شدند و پراكنده شدند كه بدان عمل كرد و مقررى هيجده ماه آنها داده شد . اين پيش از آمدن هارون بود و چون او كه جانشين موسى هادى بود بيامد ، ربيع كه بنزد وى بود دستيار وى بود بود هيئتها به شهرها فرستاد و مرگ مهدى را خبر داد و از آنها براى موسى هادى و براى هارون به تصدى كار از پى وى بيعت گرفت و كار بغداد را مضبوط داشت . گويد : و چنان بود كه نصير ( 189 خادم همانروز با خبر وفات مهدى و بيعت هادى از ماسبذان سوى گرگان رفت و چون به نزد هادى رسيد وى نداى رحيل داد و بى توقف بر اسبان بريد روان شد . از خاندان خويش ابراهيم و جعفر و از وزيران ، عبد الله بن زياد دبير